|
با باد خواهم گفت + نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23 3:6 PM توسط بانوی کوچک |
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18 9:29 AM توسط بانوی کوچک |
خدایا زمان به سرعت می گذرد و عمر به پایان میرسد و می بینم که دستهایم خالی است و می بینم آنچه را که اندوخته ام , سرابی بیش نبود.پس یاری ام کن یا رب العالمین. + نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 7:51 PM توسط بانوی کوچک |
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواندو از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یکی از فرشتگان به خداوند گفت : خداوندا آن را در زیر زمین مدفون کن! فرشته ی دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده! و سومی گفت راز زندگی را در کو ه ها قرار بده! ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی ازآنها قادر خواهند بود آن را بیابنددر حالی که من میخواهم راز زندگی در دسترس همه ی بندگانم باشد.در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:فهمیدم کجا ! خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکرنمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید..... + نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 7:47 PM توسط بانوی کوچک |
به سراغ من اگر می آیید،پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدها ی است که خبر می آرند: از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک . روی شنها هم،نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان،چتر خواهش باز است:تا نسیم عطش در بن برگی بدود. زنگ باران به صدا می آید. آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست. به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من....... + نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 7:40 PM توسط بانوی کوچک |
|
| ||||||