|
کاش می دانستیم که زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی حس جاری شدن است زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگر اغاز حیات تا به جایی که خدا می داند یادمان باشد که: منبع وبلاگ جهان انديشه ي خداست + نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/30 6:37 PM توسط بانوی کوچک |
زندگی مث بازی شطرنج می مونه تا وقتی بلد نیستی همه می خوان یادت بدن و وقتی یاد گرفتی همه می خوان شکستت بدن... + نوشته شده در سه شنبه 1386/08/29 9:3 PM توسط بانوی کوچک |
زندگي مانند جاده ي پر پيچ و خمي است كه بايد با احتياط در آن حركت كرد .
در اين جاده هم بعضي ها پياده و بعضي ها سواره اند.
آنها كه پياده اند دير به مقصد مي رسند ولي در راه خيلي چيزها را مي بينند و از آن ها درس زندگي مي گيرند و اين راه را هر چند با مشكلات زياد ولي سالم به مقصد مي رسانند.
ولي ان ها كه سواره اند خود دو دسته اند عده اي با سرعت متوسط حركت مي كنند و در اين راه خيلي چيزها مي بينند و خو را با توكل به خدا و توسل به ائمه اطهار بيمه ميكنند تا مشكلات زيادي برايشان پيش نيايد اين دسته هم راه را به سلامتي و مشكلات كمتري به پايان مي رسانند.
عده اي ديگر كه افراد تندرويي هستند وضعيت بدتري نسبت به بقيه پيدا مي كنند.
اين گروه سوار بر ماشين هاي مدل بالا هستند كه نه گواهينامه دارند نه بيمه نامه.
و به خيال خودشان بهترين هستند، جاده را با سرعت تمام طي مي كنند و اطراف خود را نمي بينند
و بالاخره در سر يكي از پيچ ها كنترل خود را از دست داده ، به قعر دره اي سقوط مي كنند. + نوشته شده در سه شنبه 1386/08/29 8:40 PM توسط بانوی کوچک |
تیر برق
خاطره ی کلاغ را حفظ می کند و آنکه روزی دوستم می داشت همانجا ایستاده سایه ام را بغل میکند آیینه چیزی نشانم نمی دهد و آنکه روزی دوستم می داشت کنار تیر برقی که پیر شده و دیگر برق از سرش رد نمی شود برای همیشه خواب مرا می بیند کلاغ اما هنوز هست و صدایش برای همیشه توی همین شعر قار قار می کند + نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15 3:13 PM توسط بانوی کوچک |
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15 3:8 PM توسط بانوی کوچک |
بـدانیـم کـه ؛ + نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14 11:27 AM توسط بانوی کوچک |
با خدا حرف می زنم!
نه حرفم را قطع می کند نه ناراحت نه ناگهان عصبانی می شود! نه سرم داد می زند نه حرفم را اشتباه می فهمد نه حرفم را به دیگران می گوید نه اگر حرف بدی زدم تا ابد بر سرم چماق می کند راحت می بخشد و راحت فیلترم نمی کند! + نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14 10:55 AM توسط بانوی کوچک |
کودکی ها رنگ می بازد + نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14 10:53 AM توسط بانوی کوچک |
صداقت را در دستانت نگه دار
و امیدرا در دلت به راهت ادامه بده من میدانم تو خواهی رسید برو یک قدم جلو برو این راه راه سرنوشت توست ناامید نشو لبخند بزن به فردایی پر از امید پراز گل های یاس پراز عشق برو + نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14 10:35 AM توسط بانوی کوچک |
حالمان بد نیست غم كم میخوریم به سفارش یکی از دوستان بقیه در ادامه مطلب... + نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10 1:33 PM توسط بانوی کوچک |
زندگی چون گل سرخیست یادمان باشد گفته اند: با بدان بد باشو با نیکان نکو جای گل گل باش و جای خار خار + نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09 5:5 PM توسط بانوی کوچک |
دیگر از شهر، گریزان شده ام
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09 5:0 PM توسط بانوی کوچک |
آن روز ناگزیر می آید
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09 4:57 PM توسط بانوی کوچک |
وقتی می بخشیم , + نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03 4:50 PM توسط بانوی کوچک |
♪ دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. ....
بقیه در ادامه مطلب... ادامه مطلب + نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03 4:30 PM توسط بانوی کوچک |
همه روزنامههاي جهان را ورق ميزنم،
خبري نيست. هيچ اتفاقي نيفتاده است. اتفاقهاي مهم را توي روزنامه نمينويسند. اين خبرها چقدر غيرضروري است! اين خبرها كوچكاند و معمولي. اين خبرها زندانياند؛ زنداني روز و ساعت، آفتاب كه غروب كند، خبرها بوي كهنگي ميگيرند. من اما دنبال روزنامهاي ميگردم كه خبرهايش تا هميشه تازه باشد، داغ داغ. روزنامهاي كه هيچ بادي آن را با خود نبرد. دعا ميكنم و فرشتهاي برايم روزنامهاي ميآورد. فرشته ميگويد: اين همان روزنامهاي است كه هيچ طوفاني را ياراي آن نيست تا برگي از آن را با خود ببرد. اين روزنامه بوي ازل و ابد ميدهد و خبرهايش هرگز كهنه نخواهد شد و به سادگي نميتوان از آن گذشت. اين روزنامه همه روزنامههاست، روزنامه سالها و عمرها.فرشته ميگويد: براي خواندن و دانستن هر خبرش بايد آن را زندگي كني، آن وقت ميفهمي كه اخبار بهشت هم در اين روزنامه است، آگهي رستگاري نيز. در نخستين صفحه روزنامه اين آمده است: هر كس به قدر ذرهاي نيكي كند آن را خواهد ديد و هر كس به قدر ذرهاي بدي كند آن را خواهد ديد. فرشته ميرود و من ميمانم و روزنامه خدا، روزنامهاي كه براي خواندنش عمري وقت لازم است. من ديگر روزنامهاي نخواهم خواند، تنها همين خبر براي من بس است. + نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03 4:21 PM توسط بانوی کوچک |
استاد ...! گفتی که "عشق کلامی بیهوده نیست " اما نگفتی چگونه در این روزگار كه چشم ،دل را فريب می دهد می توان از آن ابدیت ساخت ...؟ آه استاد ؛ گفتی که" عشق خود فرداست خود همیشه ست " اما نگفتی چگونه فردا را از روزگاری که هوس را همچون یاقوت درخشان بر انگشتر صداقت گذاشته است متولد کنیم؟ استاد ...! می دانی که اقبال بر در خانه ات نشست و تا چهره ات را از گرمی نفسهای آن زن همیشه مهربان سرشار نکرد رهایت نکرد ... حال در این روزهای تنگ و سوزان چگونه به خود دروغ بگویم و زمزمه کنم " بيشترين عشق جهان را به سوي تو مياورم " سویی که جز انتظار بی پایان چیزی نمی بینم ؛ مهربان ! می دانم روشنی هرگز دور نیست ؛ می دانم که عشق می تواند آفتابی باشد در ظلمات شب ؛ در اوج تاریکی؛ اما چگونه عشق را می توان باور کرد ؟ با کدامین اعتماد ؛ در روزگاری که از ابرهای سفید و پاک ؛ فریب هایی می بارد که همچون باران زلال است و دلربا .. . + نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03 4:19 PM توسط بانوی کوچک |
سیاهی و سفیدی تنها رنگهایی هستند برای معنا کردن گذشته و آینده و یا برای نمایان کردن چاههای ساکت و تاریک و نشان دادن اوج زیبایی و گرمای آفتاب هستی بخش و روشن ظهرهای تابستان ...؛ و اکنون ؛ تنها واژه ای است که می تواند تمام رنگهای زندگی را دل خود جای دهد ؛ همه سیاهی و سفیدی را با هم ؛ زیرا تنها گذرگاهیست که هنوز از تلخی و شیرینی آینده سهمی نبرده و همچنان باز است و خلوت ؛ "سختی راه" همچون شنهای روان و نرم ؛ ساکت و آرام منتظر گامهای تو هستند تا همیشه در این امید به سر ببرند که هنوز کسی پیدا می شود که بر آنها قدم بگذارد زیرا که صدای پای تو و من همیشه آشناست زیرا تنها همدم ما سکوت همین جاده هاست ...؛ و من در تکاپوی ذهن تازه برای آلبوم زندگیم هستم می خواهم با قلمی که جوهر آن از شبنم صبحگاهیست خوشبینانه طلوعی دوباره را نقاشی کنم و با مرغان صبحدم گذشته ها را لابه لای خاطرات پنهان کنم... اما ای آنکه همه عشق مرا در تاریکی شبهایت گم کردی و مرا وادار به یافتن تلخی نفرت کردی ؛ یاد تو را در کجای این سیاهی و سفیدی ؛ کجای "اکنونم" پنهان کن + نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03 4:16 PM توسط بانوی کوچک |
چه احساس غریبیست هنگامی که سالها صدای سکوتت را از میان ناله های آشنای برگهای زردی بشنوی که غرورشان به قیمت آمدن فصلی نو شکسته شده ؛ چه غوغایی دارد هنگام پرسه زدن در خاطرات داغ ظهرهای تابستان ناگه بوی نمناکی خاک و اولین باران فصل زرد را احساس کنی ؛ اولین سوز فصل جدایی را ؛ چه عالمی داریم ما ؛ که صدای حزن انگیز تنهاییمان را لابه لای این سطرها پنهان می کنیم به امید نوازش نگاهی مهربان ؛ و چه غروری داریم که هنوز در آرزوهایمان غرقیم ؛ آرزوهایی به بزرگی تمام دلمان و چه امیدی در ما ریشه زده که در کورسوی افکارمان هنوز جرقه هایی را می بینیم که همان امیدهاست و شاید سرابها ؛ پس دستهایم بالا می برم و دعا می کنم : خداوندا "درک" لحظه های شیرین و تلخ را همانند آب گوارا در دل من جاری کن و آرزوهای شیرین و گاه دست نیافتنی را هرگز در من نخشکان ! چراکه در این صحرای تشنه و همیشه منتظر آرزوها ؛ تنها بهانه برای امید به جوانه زدن و روییدن باریدن باران بهاریست ... و هنوزم ؛ ای محال خوش گوارم ؛ تنها بهانه ام برای نوشتن و اندیشیدن خدایی که دراین نزدیکیست + نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03 4:12 PM توسط بانوی کوچک |
|
| ||||||