تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست...

و خدایی که در این نزدیکیست...

باز کن پنجره را

قاصدک می رسد از راه دراز

چرخ زن

قاصدک نیز اسیر است به چنگال زمان

قاصد زردی ایام خزان

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/28 3:32 PM توسط بانوی کوچک |


خدايا ياريم كن تا تب، آرمانهاي جوانيم را نسوزاند.

خدايا مرا از شر ذره بين ها و برهان ها نجات ده

 تا هر چيز و هر كس را همانقدر كه هست باور كنم.

به من خودداري عطا كن تا آتش خشمم گلستان بخشش باشد و

 سينه ام قبرستان خواهش.

خدايا كمكم كن آيينه تو باشم نه ديگران ...

دستم را بگير تا هيچگاه آرزوي برگشتن از راه رفته را نكنم.

پايم را ببند كه به بيراه خود خواهي و جهل نروم.

زبانم را بدوز تا حماقت نكنم.

چشمم را بگير كه جز تو نبينم.

خدايا اگر نردباني شده ام تا ستاره هاي كوچك را به آسمان

برسانم ياريم كن تا آسمان قد بكشم ، نه تا نيمه راه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/28 3:27 PM توسط بانوی کوچک |


 

گلی را که دیروز

به دیدار من هدیه آوردی ای دوست

به دور از رخ نازنین تو

امروز پژمرد

همه لطف و زیباییش را

که حسرت به روی تو می خورد و

هوش از سر ما به تاراج می برد

گرمای شب برد

صفای تو اما گلی پایدار است

بهشتی همیشه بهار است

گل مهر تو در دل و جان

گل بی خزان است

گلی که تا من زنده ام ماندگاراست...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/28 3:20 PM توسط بانوی کوچک |


روزي كه گذشت و من يكسال بزرگتر شدم ...

 

سالي ديگر گذشت و من دورتر از تو اي كودكي هاي معصوم ..

 

دورتر از بوي آبنبات چوبي قرمز رنگ و دمپايي هاي گلدار ناخرسند ...

 

دور تر از خنده هاي مملو از حجم شادابي ...

 

دورتر از قهر هاي كودكانه و بي پردگي آن آشتي هاي ناياب ...

 

دور تر از فرار هاي پي در پي و گرگ گرگ هاي بي غل و غش ...

 

دور تر از زمين خوردن ها و زخمهاي محزون سرزانوان و اشك هاي چون مرواريد

 

يادم ميآيد ميگفتند )): بزرگ كه شدي يادت ميره((و حال من بزرگ شده ام

 

انقدر بزرگ كه ديگر زخم هاي سر زانوانم و جاي گاز همبازي كوچك از روي بازويم را از ياد برده باشم .

 

و چه زيبا از يادم رفت تمام غمها ي آن روزگار زيبا و چه شيرين ياد ميكنم از آن دوران ...

 

و در آرزوي همان روزهاي خالي از غم ...

 

روز هايي كه درد معنايش براورده نشدن خواسته ي كوچكمان بود !!! و حال چه قدر آرزو ميكنم

 

 آن لكه ي سياه روي بازويم را كه حاكي از دعوايي كودكانه بود ...

 

خسته ام ... خسته از فردايي كه امروزش را ميبينم و بر ديروز هايش افسوس ميخورم

 

و ميترسم ... ميترسم از بزرگ شدن !!

 

از فردايي ميترسم كه بر امروزم افسوس خواهم خورد...

 

 از طرف یه بلا...

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/23 3:25 PM توسط بانوی کوچک |


+ نوشته شده در شنبه 1386/06/17 3:1 PM توسط بانوی کوچک |


رمضان نزدیک است

مثل خدا- زندگی و البته مرگ...

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/16 8:3 PM توسط بانوی کوچک |


بچه بودم فکر میکردم خدا هم شکل ماست / مثل من و تو ,ما,همه,او نیز موجودی دوپاست

در خیال کوچک خود فکر میکردم خدا / پیرمردی مهربان است و به دستش یک عصاست

یک کت و شلوار می پوشد به رنگ قهوه ای / حال و روز جیب هایش هم ,همیشه رو به راست

مثل آقا جان به چشمش عینکی دارد بزرگ / با کلاه و ساعتی کهنه که زنجیرش طلاست

فکر می کردم که پیپش را مرتب می کشد / سرفه های او دلیل رعد و برق ابرهاست

گاه گاهی نسخه می پیچد,طبابت می کند / مادرم می گفت او هر دردمندی را دواست

فکر می کردم که شب ها روی یک تخت بزرگ / مثل ادم ها و من,در خواب های خوش رهاست

چند سالی که گذشت از عمر من فهمیده ام / او حسابش از تمام عالم و آدم جداست

مهربان تر از پدر,مادر,شما,آقا بزرگ / او شبیه هیچ فردی نیست,نه,چون او خداست

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/16 7:53 PM توسط بانوی کوچک |


الو سلام....منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره
...
... تا خدا خداست

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11 10:45 PM توسط بانوی کوچک |


+ نوشته شده در جمعه 1386/06/02 3:22 PM توسط بانوی کوچک |


انسان بی ریا همیشه در کارهاش موفق و آسوده خاطره...

مخصوصا وقتی به کسی کمک میکنه شاد و خندان میشه...

سعی کن خالص و بی ریا باشی...

به زودی زندگی برات مث بهشت میشه...

در لحظه زندگی کن...

فردا که هنوز نیومده ، نگرانش نباش...

البته این با آینده نگری هیچ منافاتی نداره(دقت کن!)...

خورشید در حال طلوع کردنه...

با دید بهتری به مسایل نگاه کن...

به زودی دیهای خوشبختی به رویت باز می شود...

به خدا توکل کن...

خدا دوستت داره...

تمام...

...؟                                        

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/02 3:1 PM توسط بانوی کوچک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نویسنده : بانوی کوچک
نظر یادتون نره ها...
############
همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت. در بنبست، راه آسمانی باز است. پرواز بیاموزیم....


هرگاه سخنی را به آهستگی به زبان آوردی و پنداشتی کسی را توان شنیدن آن نیست بدان که خداوند میتواند...

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم

...........................................


آدمـک آخــرِ دنيــاست ، بخند

آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند

آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي

به خـدا ، مثـل تـو تنهـاست ، بخند

دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد

شوخـيِ کاغــذي ماسـت ، بخند

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند

صبحِ فردا به شبت نيست که نيست

تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند

راستـي آنچـه بـه يــادت داديم

پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند

آدمــک نغمــة آغــاز نخوان

به خــدا آخــر دنيـاست ، بخند


صفحه نخست
پست الکترونیک



دل نوشته های گذشته

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385



پیوندها

shakiba bala
blue
انجمن علوم دامی
وبلاگ تخصصی من
محیا
برای تو...
گل دختر
مقصد نهایی
درباره زندگی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin