تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست...

و خدایی که در این نزدیکیست...

خداوندا

اگر روزی بشر گردی

ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن از این بدعت

خداوندا

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است

چه زجری می کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است

                                                                                                             دکتر علی  شریعتی

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/31 7:15 PM توسط بانوی کوچک |


رنگ خدا
راستي رنگ خدا چيست بگو

تو چه مي انديشي

بعضي ها گويند

كه خدا پاك ترين رنگ جهانست ، سپيد

ساده ، بي آلايش

جمع رنگ همه دنيا يكجا



گاه برخي گويند

كه خدا سبزترين سبز زمینست همين

رنگ زيبا ، زنده



مرد دهقان گويد

آنكه را مي گويي

زرد چون گندم گندمزارست



شاعري مي گويد

كه خدا سرخ تر از برگ گل است

عشق بي پايانست

همه درد هجران

همه بي پيرايه



باغباني گويد

كه خدا رنگ گل ياس و اقاقيهايست

مملو از احساسات

همچو يك شاخه گلي

غرق در پاك دلي



دختري مي گويد

آنكه را مي گويي

چند رنگ همچو غروب است ، غروب



دگران مي گويند

كه خدا رنگ سياهست تمام

همه را مي پوشد

هر گنه را كه بكردي ، هر رنگ

همه را مي پوشد

او سياهست سياه

و معلق چون باد

و پر از خالي معناداري



تو چه مي انديشي

من كه مي انديشم

كه به رنگ آبي ست

آبي گنبد تنهايي ها

آبي عرش الهي آبي

آبي گستره درياها

آسماني آبي



تو چه مي انديشي ؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/31 11:43 AM توسط بانوی کوچک |


همه رودهای جهان بر سر راه خود هزاران نوع آلودگی و خس و خاشاک را بر می دارند و با خود به دریا می آورند

ملیون ها سال است که آنها به دریا می ریزند و دریا هنوز از آلودگی پاک است.

تو نیز هزاران عمل خوب و بد داشته ای کرده های تو نیز خالی از خس و خاشاک نبوده اند.

اما تو باز انسان مانده ای. تو چنان وسعتی داری که این ها نمیتوانند رنگ و بوی تو را تغییر دهند.

بنا بر این مبادا 

مبادا درباره آدم ها از روی اعمالی که از آنها  می زند قضاوت کنی

اعمال آنها هرچه که باشد باز حقیقت انسانی درونشان همچنان پا برجاست...

 

این حقیقت را هیچ چیز خراب نمی کند.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/31 11:25 AM توسط بانوی کوچک |


خدا همین نزدیکیست...

خداوند گاهی در خانه دل آدم  را باز می کند و خود را آشکارا نشان می دهد.

اما به جا آورده نمیشود

گاهی با دیدن یک غروب دل انگیز ویا یک روز غمبار پاییزی

ناگهان پنجره  دلمان باز می شود

امابر می خیزیم و دوباره پنجره را میبندیم

خداوند بارها و بارها در کنار ما و با ما گام بر داشته است , نگاه در نگاهمان دوخته است

به ما لبخند زده است

دست خود را بر شانه هایمان گذاشته است

در اتاقمان نشسته است

با ما سخن گفته است

اما ما او را به جا نیاورده ایم و گذشته ایم

او گاهی در سیمای یک دوست کتابی به دستمان  می دهد و می گذرد

او با صد هزار جلوه بیرون می آید تا تو او را ببینی

اما......

بر گرفته از کتاب جست و جو برای دیدن   مسیحا برزگر

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/31 10:59 AM توسط بانوی کوچک |


کسی سر زده می آید

دردلت برایش جایی خالی میکنی و

همه می رنجند از اینکه جایشان تنگ شده.

صفای مجلست می شود وقبله نگاهت

کسی سر زده می آید

از قصه ی آمدن می گوید

و از افسانه ماندن

چشمهایش آئینه آینده و حرف هایش مرحم زخم های کهنه

و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان می کنی و چشمهای اسمان را می بندی تا در این خلوت عاشقانه

 دور از همه دیدگان ما شدن را تجربه کنی...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/31 10:47 AM توسط |


زندگی سرگذشت درگذشت آرزو هاست...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/28 10:52 PM توسط بانوی کوچک |


زندگی دفتری از خاطره هاست... یک نفر در دل شب ... یک نفر در دل خاک... یک نفر همدم خوشبختی هاست... یک نفر همسفر سختی هاست... چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/28 10:42 PM توسط بانوی کوچک |


خدا پشت سرت فقط کافیه برگردی ونگاهش کنی.

خدا همیشه با توست ولی آیا توهم با خدایی یانه؟

پیوسته یادخدا باش تا خداهم یاد تو باشه.

اگر تنها بودی برو دنباله خدا و دعوتش کن به خونت تا از تنهایی در بیای.

خدا با تو خیلی خیلی مهربونه تو هم سعی کن با او مهربون باشی.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/28 3:39 PM توسط بانوی کوچک |


طالع بینی : فکر کردید که چه رنگی هستید؟

 

تاریخ تولدتان متناسب با یک رنگ است . بعد از دیدن رنگتان ، معنی آن را بخوانید و از خصوصیات خود آگاه شوید.

در صورتیکه تاریخ تولد شما در : ......

 

البته تا حدودی درسته زیاد به خودتون نگیرین...



ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26 3:40 PM توسط بانوی کوچک |


زندگی یعنی

 غرق شدن در رودی است،که به دریا چه احسان خدا می ریزد.

 

زند گی یعنی

رویش یک شاخه گل است،در کویری که در آن ترس سکونت دارد.

زندگی یعنی

دوستی من با توست،در جهانی که نه گل نه کبوتر دارد.

 

زندگی یعنی

باور یک گنجشک است،به درختی که پر از برگ وگل است.

 

زندگی یعنی

صفحه یک تقویم است،که به اندازه سرسبزی دستان خداست.

 

زندگی یعنی

بارش باران دعاست،در دلی خشک که از عشق تهی است.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26 3:22 PM توسط بانوی کوچک |



I am a tiny angel
I'm smaller than your thumb;
I live in people's pockets
That's where I have my fun.


 


I don't suppose you've seen me,
I'm too tiny to detect;
Though I'm with you all the time,
I doubt we've ever met.


 


Before I was an Angel
I was a fairy in a flower;
God, Himself, hand-picked me,
And gave me angel power.


angel

Now God has many Angels
That He this eyes, and ears, and hands
We become His special tools.


 


And because God is so busy,
With way too much to do;
He said my assignment
Is to keep close watch on you.


 


When He tucked me in your pocket
He blessed you with Angel care;
Then told me to never leave you,
And I vowed always to be there.


+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26 3:6 PM توسط بانوی کوچک |


زندگی را دور بزن.

 و آنگاه که به بلندترین قله ها رسیدی لبخند خود را نثار تمام سنگ ریزه هایی کن که پایت را

خراشیدند...

peak 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26 2:59 PM توسط بانوی کوچک |


با اولین حرکت برگ درختان به خیال نسیم دلخوش کردم

طوفان بود...

برگ ها را با خود برد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26 2:35 PM توسط بانوی کوچک |


                                                               هر روز

شيطان لعنتي

خط هاي ذهن مرا

اشغال مي كند

 

هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند، آن وقت

من اشتباه مي كنم و او

با اشتباه هاي دلم

حال مي كند.

 

ديروز يك فرشته به من مي گفت:

تو گوشي دل خود را

بد گذاشتي

 و....


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/25 11:21 AM توسط بانوی کوچک |


مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛

چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛

چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني ...

حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني‌ كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود.

 تو هر شب‌ خواب‌هاي‌ مرا تماشا مي‌كني، آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري.

تو مي‌داني‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/25 11:2 AM توسط بانوی کوچک |


کاش دنیا خاکستری نبود...

 

زن از تاکسی پیاده شد از پسرک دست فروشی بستهای کلوچه خرید و وارد سالن انتظار شد. سالن شلوغ بود وهر کس مشغول کاری زن باخود فکر کرد:چه دنیای خاکستری کاش دنیا کمی زیباتر بود.

تنها نیم ساعت فرصت داشت صندلی خالی پیدا کرد ونشست نگاهی به پاسپورتش انداخت ویک کلوچه برداشت در این هنگام متوجه شد مردجوان کناری هم یک کلوچه برداشت زن زیر لب گفت واقعا"که....

زن کلوچه بعدی را برداشت دراین هنگام مرد که در حال مطالعه بودنیز کلوچه ی دیگری برداشت بی آنکه به زن توجهی داشته باشد.زن که کمی عصبی شده بود با خود گفت شانس آورده از دنده چپ بلند نشده ام .

بعد از چند ثانیه باخود فکر کرد الان کلوچه آخر را برمی دارم تاحالش گرفته شود او به چه حقی به کلوچه هایم دست زد اما در این افکار بود که مرد کلوچه آخر رابرداشت نصف کردو نیمی راخورد نیمی را برای او گذاشت واز جایش بلند شد. زن که حسابی کلافه شده بود با سرعت خود را ازآن محل دور کرد

کمی گذشت ....زن در هواپیما نشسته بود و به نظر خودش از دنیای خاکستری کمی فاصله داشت .تصمیم گفت چندسطری کتاب بخواند ولی همین که درکیف دستی اش را گشود بسته کلوچه ای را که خریده بود دید خشکش زد....

او بود که از کلوچه های مرد برمی داشت و این مرد بود که باید ناراحت می شد اما در این دنیای خاکستری این مردبود که کلوچه هایش رابا او شریک شده بود.

آری دنیا از دریچه ذهن زن خاکستری بود...

                                          

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/21 11:7 AM توسط بانوی کوچک |


مطلبی که به ما میگوید:    نترس با مشکلات مبارزه کن

در ادامه مطلب ببینید...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20 7:44 PM توسط بانوی کوچک |



...كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

  رفت‌ كه‌‏‎ ‎دنبال‌ خدا بگردد؛

و گفت:    تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود ‏برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و‏‎ ‎كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.

مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت:   

چه‌ تلخ‌ ‏است‌‏‎ ‎كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

و درخت‌ زير لب‌ گفت:     

 ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و‏‎ ‎بي‌ ره آورد ‏برگردي.

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست....

متن کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20 7:19 PM توسط بانوی کوچک |


عجب صبری خدا دارد!
اگر من جایِ او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدِگر، ويرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی  گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبر خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،

ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،

زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جایِ او باشم؟
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20 7:6 PM توسط بانوی کوچک |


آنگاه تابستان گرم و گدازنده از راه می رسد، با بار شادی های مهجورش، و در گرماگرم آن فروغ خود را تنها تر از یک برگ حس می کند در آب های سبز تابستان:

 تنها تر از یک برگ

با بار شادی های مهجورم

در آب های سبز تابستان

...........

« در اضطراب دست های پر

آرامش دستان خالی نیست

خاموشی ویرانه ها زیباست»

این را زنی در آب ها می خواند

در آب های سبز تابستان

گویی که در ویرانه ها می زیست

( از شعر در آب های سبز تابستان- دفتر تولدی دیگر)

تابستان با غروب های تشنه اش، که فصل سرودن شعر های اندوهبار است، در نیمه های راهی شوم آغاز:

این شعر را برای تو می گویم

در یک غروب تشنه ی تابستان

در نیمه های این ره شوم آغاز

در کهنه گور این غم بی پایان                      

                                           

summer

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20 6:47 PM توسط بانوی کوچک |


                                        عجب صبری خدا دارد

                                                                     اگر من جای او بودم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/17 3:0 PM توسط بانوی کوچک |


+ نوشته شده در جمعه 1386/04/15 7:38 PM توسط بانوی کوچک |


خوان اول: چه قدر دلتنگم

لحظه ای شیشه ای  لحظه ای سنگم

آسمانگر و فرصتی نابم

با غروبی گرفته همرنگم

خوان دوم:سکوت می بافم

بس که با خویش نا هماهنگم

خوان سوم:به گندمی سیرم

از همان نقطه باز می لنگم....

خوان پنجم:چه قدر تنهایم

با نگاهی غریب همسنگم

بی کسی...باز هم و اما بعد...

...خوان هفتم: هنوز دلتنگم...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/15 7:37 PM توسط بانوی کوچک |


+ نوشته شده در جمعه 1386/04/15 7:29 PM توسط بانوی کوچک |


                      

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/15 9:4 AM توسط بانوی کوچک |


 

دو دوست با پای پياده از جاده ای در بيابان عبور ميکردند.بين راه سر موضوعی اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکی از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگری سيلی زد. دوستی که سيلی خورده بود؛سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چيزی بگويد،روی شنهای بيابان نوشت((امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلی زد.))آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادی رسيدند.تصميم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سيلی خورده بود؛لغزيد و در آب افتاد.نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ير روی صخره ای سنگی اين جمله را حک کرد:((امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد)) دوستش با تعجب پرسيد:((بعد از آنکه من با سيلی ترا آزردم؛تو آن جمله را روی شنهای بيابان نوشتی ولی حالا اين جمله را روی تخته سنگ نصب ميکنی؟)) ديگری لبخند زد و گفت:((وقتی کسی مارا آزار ميدهد؛بايد روی شنهای صحرا بنويسيم تا بادهای بخشش؛آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما ميکند بايد آن را روی سنگ حک کنيم تا هيچ بادی نتواند آن را از يادها ببرد((

 

                    

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/15 9:2 AM توسط بانوی کوچک |


چه قدر فاصله اینجاست بین آدم ها

 

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدم ها

 

کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد

 

تب غرور چه بالاست بین آدم ها

 

و از صدای شکستن کسی نمی شکند

 

چه قدر سردی و غوغاست بین آدم ها

 

میان کوچه ی دل ها فقط زمستان است

 

 هجوم ممتد سرماست بین آدم ها

 

 

متن کامل در ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/15 8:20 AM توسط بانوی کوچک |


             از دوست داشتن

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12 6:9 PM توسط بانوی کوچک |


 

درون آینه ها در پی چه می گردی ؟

 

بیا ز سنگ بپرسیم

 

که از حکایت فرجام ما چه می داند

 

زان که غیر از سنگ  کسی حکایت فرجام را نمی داند

 

همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است

 

نگاه کن...نگاه ها همه سنگ است

 

و قلب ها همه سنگ چه سنگبارانی

 

گیرم گریختی همه عمر

 

کجا پناه می بری؟؟؟

 

خانه ی خدا سنگ است!

 

بیا ز سنگ بپرسیم

 

 که بیگمان همه زیر سنگ می پوسیم

 

ونامی از ما به روی سنگ می ماند

 

درون آینه ها در پی چه می گردی؟؟

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12 6:5 PM توسط بانوی کوچک |


همه آدم‌ها با هم برابرند ،

 اما پول‌دارها محترمترند .

 همه آدم‌ها با هم برابرند ،

 اما دخترها پرطرف‌دارترند

 همه آدم‌ها با هم برابرند ،

 اما بچه‌ها واجب‌ترند

 همه آدم‌ها با هم برابرند ،

 اما خانم‌ها مقدم‌ترند

همه آدم‌ها با هم برابرند ،

 اما سياه‌ها بدبخت‌ترند و سفيدها برترند...

البته تبعيضي در كارنيست .

 در كل همه آدم‌ها با هم برابرند ،

اما بعضي‌ها برابرترند

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/11 6:53 PM توسط بانوی کوچک |


من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

ظهر تابستان است سایه ها میدانند که چه تابستانیست

یادمان باشد زندگی خالی نیست

مهربانی هست

امید هست

ایمان هست

تا شقایق هست  زندگی باید کرد...

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/11 6:1 PM توسط بانوی کوچک |


 
بیش از اینها ، آه ، آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند...


ادامشو حتما"ببینین...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/11 5:18 PM توسط بانوی کوچک |


در پی یک گل سرخ میروم رو به خدا

می روم تا کهکشان

زیر باران بهار

یک نفر داد به دستم گل سرخی زیبا

من زدم لبخندی قیمتش سی گل مریم باشد

ولبخندم خشکید و دلم شد تشنه

در پی یک گل سرخ میروم بالاتر

آنجا یک نفر هست که گلی دارد در دست

من به او گفتم : گل سرخت زیباست

گفت:قیمتش صد گل شب بو باشد

من ندارم هیچ

باز هم میروم در پی یک گل سرخ

میروم بالاتر

باغبانی آنجاست

میروم بالاتر میروم من سویش: گل سرخت چند است؟

قیمتش یک لبخند

تو چه می پردازی؟؟؟

 

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/11 4:47 PM توسط بانوی کوچک |


+ نوشته شده در شنبه 1386/04/02 2:20 PM توسط بانوی کوچک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نویسنده : بانوی کوچک
نظر یادتون نره ها...
############
همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت. در بنبست، راه آسمانی باز است. پرواز بیاموزیم....


هرگاه سخنی را به آهستگی به زبان آوردی و پنداشتی کسی را توان شنیدن آن نیست بدان که خداوند میتواند...

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم

...........................................


آدمـک آخــرِ دنيــاست ، بخند

آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند

آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي

به خـدا ، مثـل تـو تنهـاست ، بخند

دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد

شوخـيِ کاغــذي ماسـت ، بخند

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند

صبحِ فردا به شبت نيست که نيست

تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند

راستـي آنچـه بـه يــادت داديم

پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند

آدمــک نغمــة آغــاز نخوان

به خــدا آخــر دنيـاست ، بخند


صفحه نخست
پست الکترونیک



دل نوشته های گذشته

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386