|
آخرین شعر ٬ شعر رفتن بود ٬ آخرین حرف حرف پیمودن + نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/31 9:22 PM توسط بانوی کوچک |
گاهی چقدر خاطره ها تازه می شود شیرین و تلخ بی حد و اندازه می شود کوچک ترین حوادث مفقود زندگی گاهی همان جرقه ی آوازه می شود در این دهه که عشق متاعی گرانبهاست فرهنگ غرب مد و نو و تازه می شود از قدر آن نگین به سلیمان دگر مگو... این نکته گاه باعث خمیازه می شود. بر روی محوری که خدا از ازل کشید سهم من ...سه نقطه...همین بازه می شود: من ابتدای بازه خدا انتهای آن با یک طناب دار هم اندازه می شود واجب شده است برهمتان سجده بر غزل درهر غزل خداست که شیرازه می شود + نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/31 6:34 PM توسط بانوی کوچک |
زیبایی دشتها را ، به خاطر بسپار
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/31 6:9 PM توسط بانوی کوچک |
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/31 5:29 PM توسط بانوی کوچک |
در میان هر سیب دانه ها محدودند در دل هر دانه سیب ها نا محدود چیستانیست عجیب دانه باشیم نه سیب + نوشته شده در دوشنبه 1386/03/28 12:35 PM توسط بانوی کوچک |
زندگي آينه اعمال و كارهاي توست زندگي را هر چه بدهي ، به تو بر ميگرداند! اگر عشق بيشتري مي خواهي بيشتر عشق بورز؛ و اگر مهرباني بيشتري مي خواهي، بيشتر مهربان باش؛ اگر ادراك و توافق و احترام را طالبي، درك كن و احترام بگذار؛ و اگر مي خواهي مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش؛ اين قانون طبيعت است و در هر جنبه از زندگي اعمال مي شود. زندگي تو حاصل يك تصادف نيست ، بلكه آينه اي است از كارهاي خودت. + نوشته شده در شنبه 1386/03/26 11:50 AM توسط بانوی کوچک |
زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آن اند که بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم... + نوشته شده در شنبه 1386/03/26 11:27 AM توسط بانوی کوچک |
ولی زندگی کتابیست پرماجرا هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور مینداز... + نوشته شده در شنبه 1386/03/26 11:21 AM توسط بانوی کوچک |
آدم ها مثل کتابها هستند بعضی ها را باید چند بار خواند تا به معنیشان پی برد بعضی ها را هم باید نخوانده دور انداخت... + نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/23 5:59 PM توسط بانوی کوچک |
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام رفتن گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا، خانه کوچک ما سیب نداشت ؟؟!!!! + نوشته شده در دوشنبه 1386/03/14 4:3 PM توسط بانوی کوچک |
رو بالا رفتي اما رو قله حس کردي که ازش بي نياز شدي يادت نره که اون پايين چقدر بهش نياز داشتي. + نوشته شده در دوشنبه 1386/03/14 3:51 PM توسط بانوی کوچک |
فرداهای تو روشن است.آنچنان که بخواهی،چون از گذشته ها به امروز سفر میکنی نیاز نیست تیرگیهای ایام رفته را همراه خویش بری. امروز پدیده ای شگفت است،سرشار توان وامکان،تا زندگی را بدان پایه بنا کنی که آرزومندی نه برای و دیدگاه دیگران؟ + نوشته شده در یکشنبه 1386/03/13 4:36 PM توسط بانوی کوچک |
|
| ||||||