تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست...

و خدایی که در این نزدیکیست...

 

روز ولنتاینتون مبارک!

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/11/24 7:26 PM توسط بانوی کوچک |


عشق 


عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند


love is flower that is made to bloom by two gardeners

 
عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد


love is like a flower which blossoms whit trust

 
عشق يعني ترس از دست دادن تو


love is afraid of losing you

 
پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد


no matter what the question is love is the answer

 
وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست


when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough


زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند


love is the one thing that still stands when all else has fallen

 
عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد


love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it

 
عشق فراموش کردن خود در وجود کسي است که هميشه و در همه حال شما را به ياد دارد


love is totally forgetting yourself to someone that is always remembering you at all times

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21 7:22 PM توسط بانوی کوچک |


 

تقدیم به دوستان گلم

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21 7:12 PM توسط بانوی کوچک |


+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21 12:22 PM توسط بانوی کوچک |


تقدیم به دوستان خوبم پریسا-معصومه-زهرا و البته خواهر عزیزم شکیبا

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21 12:21 PM توسط بانوی کوچک |


امروز كه در خود هستم ،
حجم ِ فردا را نمي بينم

در خود ، خودگردي هستم
كه ديگران مرا نمي
شناسند
شايد فردا ها ما را
بشناسند،از آنِ ما
باشند
امروز دلگيري ِ بغضي
هستيم در گلوي ِ زمان ،
ما را مي راند شايد تا
لمس ِ نبودن ها
امروز تلخم ، اما با
تلخي زاده نشدم
پدر ِ دنيا مرا با بوسه اش آفريد اما من راه ِ
گريز را رفتم
گريز از ابتدايي به
آنجايي كه انعكاس ِ
انساني نيست
من راهي رفتم كه ديدم ،
كه ديدم :
چشم ها فقط مزخرف
ميبينند
من هنوز در باوري هستم
كه با دستان ِ بي نبضم ،

بر سپيدي ِ كتاب ِ
نخوانده اش نوشتم :
واي ...چشمانم مزخرف مي بينند

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21 12:15 PM توسط بانوی کوچک |


اگر يک قورباغه تيزهوش وشاد را برداريد وداخل يک  ظرف  آب جوش بيندازيد قورباغه چه کار مي کند؟

  بيرون مي پرد!درواقع قورباغه فورا به اين نتيجه مي رسد که لذتي در کار نيست وبايد برود!

 

  حالا اگر همين قورباغه يا يکي از فاميلهايش را برداريد وداخل يک ظرف آب سرد بيندازيد وبعد ظرف را روي اجاق بگذاريد وبتدريج به آن حرارت بدهيد قورباغه چه کار مي کند؟

 

  استراحت ميکند...چند دقيقه بعد به خودش مي گويد:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنيد يک قورباغه آب پز آماده است.

  نتيجه اخلاقي داستان!

  زندگي به تدريج اتفاق مي افتد.ماهم مي توانيم مثل قورباغه داستانمان ابلهي کنيم و   وقت را از دست بدهيم وناگهان ببينيم که کار از کار گذشته است . 

  همه ما بايد نسبت به جريانات زندگي مان آگاه وبيدار باشيم.

   سوال؟

  اگر فردا صبح از خواب بيدار شويد وببينيد که بيست کيلو چاق شده ايد نگران نمي شويد؟

  البته که مي شويد!سراسيمه به بيمارستان تلفن مي زنيد :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

  اما اگر همين اتفاق به تدريج رخ بدهد، يک کيلو اين ماه،يک کيلو ماه آينده و...آيا بازهم همين عکس العمل را نشان مي دهيد؟

  نه!با بي خيالي از کنارش مي گذريد.

  براي کساني که  ورشکسته مي شوند ،اضافه  وزن  مي آورند يا طلاق  ميگيرند  يا آخر ترم  مشروط  مي شوند!

  اين حوادث دفعتا اتفاق نمي افتد يک ذره امروز،يک ذره فردا وسر انجام يک روز هم انفجار و سپس مي پرسيم :چرا اين اتفاق افتاد؟

  زندگي ماهيت انبار شوندگي دارد.هر اتفاقي به اتفاق ديگر افزوده مي شود، مثل قطره هاي آب که صخره هاي سنگي را مي فرسايد.

  اصل قورباغه اي به ما هشدار مي دهد که مراقب تمايلات خود باشيد!

  ما بايد هر روز اين پرسش را براي خود مطرح کنيم :به کجا دارم مي روم؟آيا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟

   واگر پاسخ منفي است بي درنگ بايد در کارهاي خود تجديد نظر کنيم.

 

 

برگرفته از کتاب آخرين راز شاد زيستن -  نوشته اندرو متيوس

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21 12:10 PM توسط بانوی کوچک |


 

دوران دانشجویی من:

ترم اول : بیشتر کتابا مثل دبیرستان بودحتی ادبیات و عربی هم داشتیم.

از دیدن دخترا و پسرای ترم بالایی که با هم حرف می زدند و می خندیدند تعجب می کردیم

بچه های کلاس همه جالب به نظر میرسیدند و البته بعضی خنده دار.

ترم دوم

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21 12:7 PM توسط بانوی کوچک |


ö برسربرگ همه روزهای زندگی ات می نویسی: به نام خداوند بخشنده مهربان.

 

ö به بی کرانگی لطف پروردگار, ایمان داری.

 

ö خودت را از هیچ جزء هستی ,جدا نمی دانی.

 

ö می دانی اگر تو بخواهی, پیروزی در هر کاری ممکن است.

 

ö همیشه به خودت افتخار می کنی.

 

ö روی آیینه اتاقت این نوشته را- با خط درشت- می چسبانی: امروز روز تولد من است! و هر وقت جلوی آیینه می روی آن را با صدای بلند می خوانی.

 

ö نویسنده کتاب زندگی خودت هستی.

 

ö در هیچ لحظه ای, تفکر توانگرانه را فراموش نمی کنی.

 

ö می دانی که باور, در زندگی ات نقش موثری دارد. پس سعی می کنی به چیزهای خوب باور داشته باشی.

 

ö هر روز گامی در جهت افزایش اعتماد به نفست بر می داری.

 

ö به این امر آگاه هستی که تنها کسی که می تواند تو را به عرش برساند, خودت هستی.

 

ö ذهنت پر است از اندیشه های سبز عشق , محبت ,ثروت, توانگری, سلامت و ...

 

ö در برخورد با دیگران-حتی کسانی که رفتار و برخورد مناسبی ندارند- سعی می کنی فقط به وجود متعالی آن ها توجه کنی.

 

ö هر روز تکرار می کنی : نابغه های دنیا چیزی بیشتر از من ندارند!

 

ö برای انجام هر کاری, ابتدا اطلاعات لازم را کسب, جمع آوری ,مرتب و بررسی می کنی سپس اقدام می کنی.

 

ö از کتابخانه محل سکونت ات نهایت استاده را می بری.

 

ö افتخارات گذشته ات را فراموش نمی کنی و همیشه آنها را به خودت یادآور می شوی  اما هرگز به انها نمی چسبی ,بلکه در پی کسب افتخارات بهتر هستی.

 

ö به هدفی که برای خودت در نظر گرفته ای, علاقه داری و هر روز آن را-از زاویه های مختلف- بررسی می کنی.

 

ö با داشتن افکار مثبت و امید بخش , مسیر زندگی ات را سبز نگه می داری.

 

ö ایمان داری که برای خدا- و تو- همه چیز ممکن است...!!!

و تو

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/21 12:1 PM توسط بانوی کوچک |


+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/18 8:14 PM توسط بانوی کوچک |


   

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/18 8:12 PM توسط بانوی کوچک |


زندگي درياي پرتلاطمي است كه گاه موجي از آن،

 شكوه زندگي را نمودار مي سازد

 و گاه موجي ديگر، زندگي را در خود مدفون مي سازد.

چه مي شد اگر درياي زندگي هميشه آرام و بي تلاطم بود.

 احساس مي كنم كه در ميان امواج اين دريا چنان گرفتار شده ام

كه خود را به هر سو مي زنم راه نجاتي نمي يابم.

 تنها مي توانم آن قدر انتظار بكشم

 كه روزي امواج اين دريا  يا مرا يا جسم بي جان مرا به ساحل رسانند،

 ولي به انتظار خواهم نشست

 و ذره ذره بدنم را به شوق پايان اين انتظار با كشيدن درد زنده نگه خواهم داشت.

وقايع روزهاي گذشته چنان تند و ناگهاني اتفاق افتاد

 كه هنوز از شوك حاصل از آن گيج و مبهوتم.

 هنوز منتظرم شايد از خواب ممتد خويش بيدار شوم

 و بر رؤياي طولاني خويش لبخند زنم، ولي حقيقت دارد حقيقتي تلخ و كشنده.

 حقيقت اشكهاي من است كه پهنه ي صورتم را پوشانده

 و قدرت نگارش را از من گرفته،

بايد بنويسم و گرنه دلم تحمل نخواهد كرد سنگيني اين روزها را ....

 

امشب برسر سفره ي دلتنگيهاي خويش كه به وسعت تمام دنياست نشسته ام

 و به جاي آب، آب ديده مي خورم و به جاي غذا، خون دل!

 و چه رنگين است اين سفره از غمها و دلتنگيهاي من.

 هرچه بيشتراز اين سفره مي خورم و مي نوشم عطشم بيشتر مي شود.

 اين سفره نه امروز و نه ديروز كه روزها پهن است و من در حال تناول!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/18 7:55 PM توسط بانوی کوچک |


لحظه ها هستند كه آدمي را هيچ و پوچ مي كنند.

لحظه ها هستند كه انسان را فرسوده و خسته از زندگاني مي كنند.

لحظه ها هستند كه عمر ما را به پايان مي رسانند.

                       و لحظه ها هستند كه انسان را فريب ميدهند !

 پس بيائيد از پس لحظه ها بگريزيم

به اميد لحظه ي بعدي زندگي نكنيم !

                           

                                      اينگونه بينديشيم كه انگار لحظه ي بعدي پس راه ما نيست

                                      و از همين لحظه لذت ببريم نه به اميد لحظه ي بعدي...!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/18 1:1 PM توسط بانوی کوچک |


زندگي پديده اي ايستا نيست.تنها ۲ گروه نمي توانند افكار خود را عوض كنند : ديوانگان تيمارستان و مردگان گورستان.

هدف زندگي ۲ چيز است : آنچه را كه مي خواهيم بدست آوريم و آن گاه از آن لذت ببريم.

اگر از شجاعتمان استفاده نكنيم شهامتمان كم مي شود...اگر قدرت اراده و پشتكارمان را رها كنيم آنها نيز بزودي از بين خواهند رفت.

هيچ عذري حتي معلوليت براي انجام ندادن كار ها وجود ندارد.

اگر رهبري كردن را انتخاب كرده ايد...قبل از همه خود را رهبري كنيد...اگر پيرو بودن را برگزيده ايد از هدفتان پيروي كنيد.

انسان مولود شرايط نيست...شرايط مخلوق انسان است.

موفقيت تنها ۱ چيز است : زندگي را بدلخواه خود بگذرانيد.

كنجكاوي هميشه باعث شادي و هيجان مي شود...هرگز كنجكاوي اين نيروي مقدس را از دست ندهيد.

عظمت زندگي در علم نيست بلكه در عمل است.

عشقی که ارزانی دیگران می کنیم تنها عشقی است که در نزد ما می ماند.

فقط کارهای جسورانه به حساب می آیند.

تمام موفقیت های بزرگ برروی  یک شکست بنا شده اند.

خداوند راه ها و چاره هایی دارد که تو را حیران خواهد کرد.

زندگی باشکوه می شود اگر تن به استدلال ندهید.

آری شما خوبید بدان هنگام که روی به ایثار نمایید.

هرگز نباخته ای مادام که از شکست خود چیزی آموخته باشی.

زندگی و مرگ یگانه اند همچون رودخانه ودریا.

عشق ژرفای خود نمی شناسد مگر به هنگام فراق.

قلمرو شما گستره ی اعتقادات و باورهای شماست.

برای خود زندگی کنید نه برای نمایش دادن آن به دیگران.

خداوند قلب هایمان را تنها برای دوست داشتن عطا فرموده نه چیز دیگر.

روزانه یک بار هم که شده در آن چیزی که می ترسید شیرجه بزنید.

جوشش چشمه مدیون بخشش مدام است...چشمه اگر نبخشد در خود فرو می رود.

آن چه را که می جویی هرگز در بیرون خود نخواهی یافت.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/18 1:0 PM توسط بانوی کوچک |


اگر میخواهی خوشبختی را باور کنی٬ گذشته ات را به فراموشی بسپار و حال را غنیمت بدان و به آینده امیدوار باش و این را به خاطر بسپار که زیباترین خوشبختی در پناه خداوند مهربان است.

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/15 10:31 AM توسط بانوی کوچک |


سر كلاس ادبيات معلم گفت :

 فعل رفتن رو صرف كن

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

ساكت مي شوم ، مي خندم ،

 ولي خنده ام تلخ مي شود

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شاديم مُرد ...

شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من مي خندم و مي گويم :

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم


 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/15 10:21 AM توسط بانوی کوچک |


 

يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود

يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود
يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا
اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند

نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند
زير آوار جفا دل دادش به هر بلا

با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها
اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت

 قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد
 
هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد
 
گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/12 10:54 AM توسط بانوی کوچک |


 

در كلاس روزگار
درسهاي گونه گونه هست
درس دست يافتن به آب و نان
درس زيستن كنار اين و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشك غم ز هم جدا شدن
در كنار اين معلمان و درسها
در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست
يك معلم بزرگ نيز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در كلاس هست و در كلاس نيست
نام اوست : مرگ
و آنچه را كه درس مي دهد
 زندگي است 

شاعر: ا.فرخزاده

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/12 10:54 AM توسط بانوی کوچک |


 

 

ای انسان!وقت طلا نیست, تو گرانبها ترینی...

 در از دست رفتن خویش بیاندیشیم, تا خویشتن"خویش"به دست آریم.در زندگی اگر به گذشته بنگرید,مي بینید لحظه های خطیر لحظه هایی که به راستی زندگی کرده اید,لحظه هايي هستند که با عشق و محبت دست به کاری زده اید.اگر می خواهیم که بینهایت نیروی درون خویش را آزاد  سازیم , هيچ راهی جز محبت سرشار بی ریا و بی انتظار خویش به ذره ذره ی این عالم نخواهیم داشت تمامی اعمال سو ما ناشی از حبس این نیروی عظیم در دایره ی تنگ خود خواهی های کور ماست. عالم هستی کیک محدود نیست, كه اگر بخشی از آن به شما برسد, سهم من کاهش بیابد; فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.

خداوند پذیرفت: او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه ,نا امید و در عذاب بودند.هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشق ها بلند تر از بازوی آنها بود,به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!عذاب آنها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان می دهم .او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد:دیگ غذا, جمعی از مردم,همان قاشق هاي دسته بلند . ولی در اینجا همه شاد و سیر بودند.

آن مرد گفت:نمی فهمم؟چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بد بخت هستند با آنکه همه چیز یکسان است؟خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است ,در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند.هر کسی با قاشقش,غذا در دهان دیگری می گذارد;چون ایمان دارد که کسی هست در دهانش غذایی بگذارد........آن لاندرز/غذای روح.

خوشبخت كسيست كه امروز را روز خود دانست و با خیال راحت فریاد زد :ای فردا هر چه از دستت بر می آید کوتاهی نکن زیرا امروز را گذراندم. به راستی ما چه قدر دیر متوجه می شویم که زندگانی یعنی همان دقایق و ساعاتی که هر روز آرزوی کند گذشتن آنرا داریم.

اگر در کاری گرفتار نگرانی و تشویش شدید شده اید این دستور العمل را که عبارت از این سه قسمت است به کار ببندید: 1)ازخود بپرسید :بدتر از بدش چه خواهد بود؟ 2) خود را برای قبول و مقابله با آن در موقع لزوم آماده سازید. 3)در هنگام ناراحتی خیال در اصلاح آن بدتر از بد کوشا باشید.

سر بدبختی و بیچارگی ما ایام فراغتی است که برای فکر کردن درباره ی خوشبختی و بدبختی میگذرد. نکته ای که همیشه باید به خاطر بسپاریم این است که برای تمام درد ها و بیشماریهای دنیا یا علاج هست یا نیست اگر هست،در طلبش کوشش کن و اگر نیست فکرش را نکن.

یک راه بیشتر برای خوشبختی وجود ندارد، آنهم کم کردن نگرانی درباره ی چیز هایی است که مافوق قدرت ما هستند.

خداوندا ، آرامشی به من ببخشای کهبتوانم آن چیزهایی را که تغییر ناپذیرند قبول کنم، نیرو و شجاعتی به من عطا کن که آنچه را که می توانم تغییر دهم و علمی که برای این دو فرق بگذارم...

گاهی لازم است که بگوییم : همین است و چیز دیگری نمیتواند باشد

برگرفته از کتاب نگرانی نوشته ی: دکتر دیل کارنگی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/12 10:14 AM توسط بانوی کوچک |


                                                                            

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/08 9:23 PM توسط بانوی کوچک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نویسنده : بانوی کوچک
نظر یادتون نره ها...
############
همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت. در بنبست، راه آسمانی باز است. پرواز بیاموزیم....


هرگاه سخنی را به آهستگی به زبان آوردی و پنداشتی کسی را توان شنیدن آن نیست بدان که خداوند میتواند...

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم

...........................................


آدمـک آخــرِ دنيــاست ، بخند

آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند

آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي

به خـدا ، مثـل تـو تنهـاست ، بخند

دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد

شوخـيِ کاغــذي ماسـت ، بخند

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند

صبحِ فردا به شبت نيست که نيست

تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند

راستـي آنچـه بـه يــادت داديم

پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند

آدمــک نغمــة آغــاز نخوان

به خــدا آخــر دنيـاست ، بخند


صفحه نخست
پست الکترونیک



دل نوشته های گذشته

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385



پیوندها

shakiba bala
blue
انجمن علوم دامی
وبلاگ تخصصی من
محیا
برای تو...
گل دختر
مقصد نهایی
درباره زندگی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin