تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست...

و خدایی که در این نزدیکیست...

با باد خواهم گفت
حکایت نامهربانیت را
تا از هر کویی که
میگذرد
انرا بخواند
    تا شاید روزی
از سر کوی تو نیز
بگذرد

و در گوشت بخواند  قصه
ای را که   برایت
اشناست
به یاد خواهی اورد
مرا
نگاه یخ زده ام را
و روزی را که دنیا را بر
سرم خراب کردی
به یاد خواهی اورد...
به یاد قصه ای خواهی
افتاد
که نامهربانی تو و سکوت
من
اخرین برگش بود


به یاد خواهی اورد
کسی را که همه دنیای تو
بود

قسمهایی که خوردی
عهد هایی که بستی
و قلبی را که شکستی

همه را به یاد خواهی
اورد

با باد خواهم گفت حکایت
نامهربانیت را...


 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23 3:6 PM توسط بانوی کوچک |


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18 9:29 AM توسط بانوی کوچک |


خدایا زمان به سرعت می گذرد و عمر به پایان میرسد و می بینم که دستهایم خالی است و می بینم آنچه را که اندوخته ام , سرابی بیش نبود.پس یاری ام کن یا رب العالمین.


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 7:51 PM توسط بانوی کوچک |


در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواندو از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.

یکی از فرشتگان به خداوند گفت : خداوندا آن را در زیر زمین مدفون کن!

فرشته ی دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده!

و سومی گفت راز زندگی را در کو ه ها قرار بده!

ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی ازآنها قادر خواهند بود آن را بیابنددر حالی که من میخواهم راز زندگی در دسترس همه ی بندگانم باشد.در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:فهمیدم کجا !

خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکرنمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید.....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 7:47 PM توسط بانوی کوچک |


به سراغ من اگر می آیید،پشت هیچستانم.

                   پشت هیچستان جایی است

                            پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدها ی است که خبر می آرند:

                                               از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک .

روی شنها هم،نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان،چتر خواهش باز است:تا نسیم عطش در بن برگی بدود.

                    زنگ باران به صدا می آید.

                                              آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی ،

                                                             سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

                            به سراغ من اگر می آیید

                                                         نرم و آهسته بیایید،

                                                                             مبادا که ترک بردارد

                                                                                                چینی نازک تنهایی من.......

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 7:40 PM توسط بانوی کوچک |


خصلت قاصدك چيه؟

ممنون ميشم نظرتونو بدين

 

قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟

از كجا، وز كه خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، اما

گرد بام و در من

بی‌ثمر می‌گردی.

 

انتظار خبری نيست مرا

نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری

برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس،

برو آن‌جا كه ترا منتظرند.

قاصدك!

در دل من همه كورند و كرند.

 

دست بردار ازين در وطن خويش غريب.

قاصد تجربه‌های همه تلخ،

با دل‌ام می‌گويد

كه دروغی تو، دروغ،

كه فريبی تو، فريب.

 

قاصدك! هان، ولی ... آخر ... ای وای!

راستی آيا رفتی با باد؟

با توام، آی! كجا رفتی؟ آی ...!

راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمی، جايی؟

 

در اجاقی – طمع شعله نمی‌بندم – خردك شرری هست هنوز؟

 

قاصدك!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دل‌ام می گريند.


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27 8:55 AM توسط بانوی کوچک |


لاجرم در اين هياهو گم شدم
من ، كه خود افسانه مي پرداختم ،
عاقبت افسانه مردم شدم !


اي سكوت ، اي مادر فريادها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهي داشتم ،
چون شراب كهنه ، شعرم تازه بود .


در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت ، اي مادر فريادها !


گم شدم در اين هياهو ، گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من ؟
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من !
                                                                             (فريدون مشيري) 


 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 9:27 AM توسط بانوی کوچک |


دلم برای خودم می سوزد

برای گلهای رویا که با داس منطق چیده شد

برای برق شادی که در ظلمت بی انتها گم شد

برای پاکی کودکی که در هوای بزرگی آلوده شد

برای لطافت قلبی که با تیغ بی مهری خراشیده شد

دلم برای خودم می سوزد...


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 9:22 AM توسط بانوی کوچک |


دلتنگی من نه از جهان توست

بلکه از اوست

که مرا در جهان تو آفرید

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 9:18 AM توسط بانوی کوچک |


دیگر از حرف زدن خسته شده ام  

می خواهم

کمی بیشتر از پا های خودم

از این گلیم که زیر پای توست

پا هایم را فراتر بگذارم

اصلا چطور است

مثل تو فکر کنم ؟

مثل تو را ه بروم

و اگر هم خواستی

مثل تو به خواب بروم

و گاهی که دلم تنگ می شود

روی با لهای پروانه

نقاشی دختری بکشم

که هی با انگشتانش

روی ماسه ها می نویسد ...

نه

من جای دوری نر فته ام

و هیچ گاه قصد آن نداشته ام

که پا هایم را از گلیم  کسی فراتر بگذارم

که من را

کنار رودخانه تنها گذاشته است

تا برایش خواب صدف و باران ببینم .

چطور است

وقتی قصد سفر کردی

چمدانت را به من بسپاری

تا در اولین ایستگاه پر از عطر بهار نارنج

و شکوفه گیلاسش کنم

نه چطور است ؟

اصلا تو راهت را از من جدا کنی

و هر طور که دوست داری فکر کنی

اصلا می توانی

رود خانه را به خانه بیاوری

ودر تنگی جایش بدهی

چطور است

دیگر به چیزی فکر نکنی

حتی ماهی که در آینه می رقصد

تا بهار را به تو تبریک بگوید

اگر صبر کنی

می توانی

شک را از کلمه ها بر داری

و بی شک به همه چیز نگاه کنی

اگر درست نگاه کنی

ماه هیچ وقت سر جایش نبوده است

و من بی خود دلخوشم به این کلمات
که روزی روی طناب خشک می شوند
 و در باد رها می شوند

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 9:11 AM توسط بانوی کوچک |


چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم .

چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .

چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم .

 چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم .

 چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.

چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .

چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم .

چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.

و چي مي شد اگه...

و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22 7:3 PM توسط بانوی کوچک |


 
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22 6:47 PM توسط بانوی کوچک |


در این سرای بی کسی, کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهیست پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند


نه که غمگین باشم نه ! اصلا . اسفند که ماه غم نیست همش شور زندگیه . حتی اگه اینهمه سرما خورده باشی و همش سرفه کنی . حتی اگه کسی نباشه عید ببرتت مسافرت یعنی باهاش بزنی به جاده های بهاری بدون فکر کردن به مقصد ! . . . این ترانه با صدای شجریان به درد جاده میخوره شاد باشی و قلبت لبریز حسای قشنگ باشه و تو جاده ای بهاری چشم بدوزی به قطرات بارونی که روی شیشه ماشین میخورن و نمیذارن تصویر روبروتو خوب ببینی اما تو خوب میبینی ! چون قلبت شاده حتی اگه شجریان غم انگیزناک بخونه . گاهی نفست بند میاد از هیجان و میشنوی این اندوهو اما لبخند میزنی به همه چیز . هیچی نمیتونه قلبتو اون لحظه غصه دار کنه حتی این ترانه شجریان ! چقده خوبن این لحظات این چنینی و چه کمند اما مهم اینه که هستند کی مهم نیست مهم اینه که هستند...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21 7:44 PM توسط بانوی کوچک |


۱- داشتن آمادگی و استفاده از فرصتها ، حالتی را پدید می آورد که معمولا بخت و اقبال نامیده می شود.

۲- این تصمیمهای شماست که زندگیتان را شکل می دهد ، نه شرایط خارجی

۳- نگاهتان را بر روی هدف متمرکز سازید ، نه بر روی چیزهایی که موجب هراستان می شود.

۴-چیزی بنام شکست وجود ندارد ، تنها نتایج موجودند.

۵- تمام پیشرفتهای انسان از یک سوال آغاز می شود.

۶- قابلیتهای انسانها محدود نیست ، بلکه روحیه شان محدود است.

۷- تاکنون هرگز کسی به صرف داشتن علاقه به هدف نرسیده است ، کسی به هدف می رسد که خودش را برای رسیدن به آن هدف ملزم ساخته باشد.

۸- پیشرفت دائمی و پایان ناپذیر

۹- تسلط بر روابط

۱۰-انگیزه                                                                                         

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/04 9:53 AM توسط بانوی کوچک |


تو هم که همش
گوشۀ اتاق را به زانو می گیری.
گاهی وقت ها فکر می کنم
در آن نقطه از سقف
دنیایی هست
که از نگاه کردنش خسته نمی شوی.
هیچ کس بی عیب نیست بانوی من
و تمام در های دنیا
هیچ وقت
همگی بسته نخواهند بود.
من و تو آخر
پر زدن را از بر نشدیم
وگر نه
همیشه حتی برای پرواز های کودکانه مان هم
آسمانی هست
و شاخۀ کاجی
که برای نشستن توبیخ نمی شویم.
وباز همیشه
کسی هست
که خواب هایش در حوالی تو تعبیر می شود.
لبخند بزن

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/04 9:50 AM توسط بانوی کوچک |


بودن یا نبودن
مسأله ابداً این نیست
وقتی بودن ها و نبودن ها
در همین نزدیک ها
در شرف ادغامند.
و نمی تواند این باشد
مسأله آخر مدت هاست که حل شده
من و تو
صورت مسأله را اشتباه طرح می کنیم
آنوقت افکار و زمان
بدو ن چرتکه انداختن خیرات می شوند
مسائل دنیا
خیلی بیشتر از بی خیالی های تو اند
و شاید از پف چشمهایت هم.
تو را به خدا
کمی آن گردنت را بچرخان
سمندمان در گِل مانده
و حالا باز بگو
«بودن یا نبودن، مسأله این است»

سمند همان ..... خودمان است

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/04 9:44 AM توسط بانوی کوچک |


 " دیگر برایِ تو که زنده تر از مایی،
و برایِ انسان هایی که از جنس دیوار هایِ سنگی هستند،
حرفی ندارم...
نمی خواهم آزارشان دهم،
بگذار به آن چه خو گرفته اند زندگی کنند،
برایِ آن ها چه فرقی می کند
که نگاهِ دلی در این سرمایِ ناروایِ زمستان بلرزد،
یا مورچه ای در تنهایی به خود بپیچد...
برایِ انسان هایی که بسیار بسیار خوشبخت ترند...
برو که در این دو وجب خاکِ خدا،
جایی برایِ تو نیست که باشی...
 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29 11:1 AM توسط بانوی کوچک |


زندگي رسم خوش آيندي است , زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

 پرشي دارد اندازه عشق , زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از ياد

 من و تو برود .

زندگي شايد همين باشد و بس...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17 12:15 PM توسط بانوی کوچک |


برف که می بارد
آدم ها حرف های خوشبو می زنند
مهربانی را
می شود در نگاهشان دید

.

.

.

اما این همدلی فردا مثل برف 
با نور خورشید ناپدید می شود

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16 1:4 PM توسط بانوی کوچک |



هر كجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره فكر هوا عشق زمین مال من است
 چه اهميت دارد
 گاه
اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟
 من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست
 و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست
 گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود
باران باشد
چترها را بايد بست
 زير باران بايد رفت
فكر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد برد
عشق را زير باران بايد جست
 زير باران بايد بازي كرد
زير باران بايد چيز
نوشت حرف زد نيلوفر كاشت
 زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است
رخت ها را بكنيم
آب در يك قدمي است
روشني را بچشيم

شب يك دهكده را وزن كنيم خواب يك آهو را
 گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم
روي قانون چمن پا نگذاريم
در موستان گره
ذايقه را باز كنيم
 و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد
و نگوييم كه شب چيز بدي است
 و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ
 و بياريم سبد
 ببريم اين همه سرخ اين همه سبز
صبح ها نان و پنيرك بخوريم
 و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
 و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
 و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
 و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت
و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
 و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد
 و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها
و نپرسيم كجاييم
 بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را
و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست
 ونپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است
 و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند


پشت سرنيست فضايي زنده
پشت سر مرغ نمي خواند
پشت سر باد نمي آيد
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است
 پشت سر خستگي تاريخ است
 پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد
لب دريا برويم
 تور در آب بيندازيم
 وبگيريم طراوت را از آب
 ريگي از روي زمين برداريم
 وزن بودن را احساس كنيم
 بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين
مي رسد دست به سقف ملكوت
ديده ام سهره بهتر مي خواند
 گاه زخمي كه به پا داشته ام
 زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس

 

و نترسيم از مرگ
 مرگ پايان كبوترنيست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
 مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
 مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
مرگ مسوول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
 مرگ گاهي ودكا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
 ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است
در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم
پرده را برداريم
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد
 بگذاريم بلوغ زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند
بگذاريم غريزه پي بازي برود
 كفش ها رابكند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند
 چيز بنويسد
 به خيابان برود
ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت

 

 

كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
 كه در
افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
 دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
 صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
 هيجان ها را پرواز دهيم
 روي ادراك  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
 نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است
 كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي
آواز حقيقت بدويم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16 1:0 PM توسط بانوی کوچک |


زمان تحویل سال 1387 معلوم شد .. [ November 23, 2007 ]


تقویم رسمی کشور برای سال 1387 از سوی رئیس جمهور و رئیس شورای عالی انقلاب فرهنگی ابلاغ شد .

به گزارش خبرگزاری مهر، براساس تقویم استخراجی لحظه تحویل سال 1387 ساعت 9 و 18 دقیقه و 19 ثانیه روز پنج شنبه 1 فروردین 1387 هجری شمسی مطابق 12 ربیع‌الاول 1429 هجری قمری و 20 مارس 2008 میلادی می‌باشد .

همچنین در سال 1387 یک خورشید گرفتگی در تاریخ 11 مرداد و دو ماه گرفتگی در تاریخ های 26 و 27 مرداد ماه در کشور قابل مشاهده خواهد بود .

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16 12:38 PM توسط بانوی کوچک |


هوا بس ناجوانمردانه سرد است !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی...

در بگشای!

از اونجایی که امسال خیلی هوا سرده اصلا" انتظار نداشته باشین اگر دست محبت سوی کس آری حتی با اکراه هم دست از بغل بیرون بیاره....

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16 12:23 PM توسط بانوی کوچک |


 
خدایا
غریبم اشنا با خویش حتی نیستم بگذار برگردم
نمیبینم نمیدانم که حتی کیستم بگذار برگردم

 
نه با دیروز خرسندم نه با امروز حالایم غریبان است
خدایا من که فردا را پذیرا نیستم بگذار برگردم
به اسبی خسته میمانم رها کردم سوارم را و بارم را گذشت از عاشقی صعب است اگر می ایستم بگذار برگردم

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/21 4:30 PM توسط بانوی کوچک |


 
آدم اين جا تنهاست...

 

و  در اين تنهايي سايه ي ناروني تا ابديّت جاري است....

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/21 4:22 PM توسط بانوی کوچک |


ایا می خواهی به خودت کمکی فوری برسانی ؟با دیگران بخشنده باش! تا ببینی چه احساسی داری؟

ایا با تو رفتار بدی شده است؟ دیگران را ببخش وببین با چه سرعتی از ان فکر منفی و مخرب خلاص می شوی؟

آیا می خواهی امروز را به روزی واقعا عالی تبدیل کنی؟ پس سعی کن امروز به پیشرفت دیگران کمک کنی!

توبرای بخشندگی به پول زیاد  وقت اضافی یا مهارت بالا نیاز نداری

برای بخشش صادقانه در هر موقعیت و در تمام روز فرصت وجود دارد.

با گذشت وبخشش زندگی به سطح بالاتری از زیبایی صعود خواهد کرد.

این موهبت را به خودت عطا کن و از ارزش واقعی ان شگفت زده شو!!!

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/21 4:19 PM توسط بانوی کوچک |


دلخوری!

سکوت کرده ای؟

جغد غصه در دل تو آشیانه کرده است

از کنار من

بی سلام و حرف و خنده و نگاه

می روی و اه می کشی

می کشد مرا

آن کدورتی که در دل تو لانه کرده است

نازنین!

            قسم به دوستی

قفل دلخوری بدون حرف و گفتگو 

وا نمی شود

پاک کوچک است قلب تو

غول قهرو دلخوری

در  دل تو جا نمی شود

خوب من !

           بس کن این سکوت بی نتیجه را

فرصتی بده برای گفتگو

دست کم به من که می رسی ناسزا بگو!!!!!!

    (مصطفی رحماندوست)

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/21 4:17 PM توسط بانوی کوچک |


 
 در هر کجا که زنده ای زندگی هست..

در هر کجا که زندگی می کنی روحی در تلاش است...

در هر کجا که روحی در تلاش است مسیری پیداست..

در هر کجا که مسیری پیداست هدفی روشن است..

و در هر کجا که هدفی روشن است کامیابی نزدیک است.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25 8:18 PM توسط بانوی کوچک |


زندگی خالی است آن را پر کن.
زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو.
زندگی یک معادله است موازنه کن.
زندگی یک معما است آن را حل کن.
زندگی یک تجربه است آن را مرور کن.
زندگی یک مبارزه است قبول کن.
زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن.
زندگی یک سوال است آن را جواب بده.
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.
زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن.
زندگی دعا است آن را مرتب بخوان.
زندگی درد است آن را تحمل کن.
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو شی

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25 8:17 PM توسط بانوی کوچک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نویسنده : بانوی کوچک
نظر یادتون نره ها...
############
همیشه رفتن رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت. در بنبست، راه آسمانی باز است. پرواز بیاموزیم....


هرگاه سخنی را به آهستگی به زبان آوردی و پنداشتی کسی را توان شنیدن آن نیست بدان که خداوند میتواند...

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم

...........................................


آدمـک آخــرِ دنيــاست ، بخند

آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند

آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي

به خـدا ، مثـل تـو تنهـاست ، بخند

دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد

شوخـيِ کاغــذي ماسـت ، بخند

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند

صبحِ فردا به شبت نيست که نيست

تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند

راستـي آنچـه بـه يــادت داديم

پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند

آدمــک نغمــة آغــاز نخوان

به خــدا آخــر دنيـاست ، بخند


صفحه نخست
پست الکترونیک



دل نوشته های گذشته

اردیبهشت 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385



پیوندها

کوچولو ها
blue man
انجمن علوم دامی
وبلاگ تخصصی من
محیا
برای تو...
گل دختر
مقصد نهایی
درباره زندگی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin